تبليغاتX
ما از آن سوخته دلانيم كه زكس كينه نداريم

ما از آن سوخته دلانيم كه زكس كينه نداريم

نمي دانم


نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد        

 

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه


از خاك گلويم سوتكي سازد                                      


 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي


دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد                           


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبار



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:19  توسط ميثم  | 



               یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟                  

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

 یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

 یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم

 یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

 یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه

 یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

 یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

 یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

 یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

 یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

 یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:16  توسط ميثم  | 

   


     خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزی باشد که او دارد

        وقتی که می گویی دوستت دارم خوب به این جمله فکر کن

     شاید نوری را روشن کنی که به با خاموش کردن آن ، به خاموش

                                  شدن او ختم شود ...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:14  توسط ميثم  | 

   


     خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزی باشد که او دارد

        وقتی که می گویی دوستت دارم خوب به این جمله فکر کن

     شاید نوری را روشن کنی که به با خاموش کردن آن ، به خاموش

                                  شدن او ختم شود ...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:13  توسط ميثم  | 

    خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزی باشد که او دارد

        وقتی که می گویی دوستت دارم خوب به این جمله فکر کن

     شاید نوری را روشن کنی که به با خاموش کردن آن ، به خاموش

                                  شدن او ختم شود ...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:13  توسط ميثم  | 

فقط برای تو مینویسم



فقط برای تو مینویسم

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست

برای تويی كه قلبت پـاك است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزوی من است




من در حسرت نگاه تو مانده ام... من دور از تو و تو دور از من...

من در انتظارت نشسته ام تو مهربان من تو عزیز ترین من بیا که

در انتظارت مرده ام من چشم درراه نیستم!من خسته از دوریت

نیستم!چون... تو همیشه در قلب منی و من تورا همیشه می نگرم

با تمام وجود با تمام وجود می خواهم بگویم که دوستت دارم...


                                                        

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند

                         ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

تا بگویم که .

                           من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

تا بداند غم شبها یم را...

                           تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را...........

قانون دنیا تنهایی من است................

                             و تنهایی من قانون عشق است.......

و عشق ارمغان دلدادگیست........

و این سرنوشت سادگیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 7:55  توسط ميثم  | 

حرف آخر




*****

************************************************************

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...


تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن


نيست ...


تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...


تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...


تنهايي را دوست دارم زيرا....


در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و


انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

*******************************************

 

 خدايا ما تو اين دنيا مگه چه خواستيم كه دلمون رو شكستند.مگه جز نگاه


نگرانمون چيزي داشتيم كه


نداديم .مگه جز قلبهاي شكسته  چيزي ربوديم كه بازخواستمون كردند .مگه ما


درد نكشيديم.مگه ما رنج


نكشيديم.مگه ما عذاب گناه را قبل از عمل نديديم پس تو بگو چرا دلمان را باز


هم مي شكنند...........

 

******************************

 

چرا زنده ایم وقتی به جرم عشق در زندان درد حبسیم .چرا زنده ایم که به نام


عشق محکومیم


چرا زنده ایم وقتی معشوق اشک های صادقانه ما را باور ندارد.چرا زنده ایم


وقتی باید درد بکشیم

 

چرا زنده ایم وقتی که عاشقان باید به جرم عشق بمیرند

**************************

 

اگر زندگی لبخندی است بر روی لبهای خشکیده آن را با تمام وجود به مرگ


هدیه می کنم اگر


زندگی معنای خوش دلواپسی است با  منتهای عشق دلواپس وجودت هستم


هستی یا نیستی من به


یاد  بودنت خواهم بود و این زندگی اندوهی است که بر روی پلکهایم سنگینی


کرد اشک شد و


بارید


 

بازم تجربه کردم .بازم دلم رو شکستن .من چندین و چند بار توبه کردم


ولی باز عاشق شدم .بازم رو دلم پا گذاشتن .خدایا آخه به چه گناهی تنها


به جرم این که من کسی رو که می خوام صادقانه می خوام این طوری


با من لج می کنی .خدایا من اون همه هم بد نیستم

فقط اگه شما هم اونو دیدین بگین برگرده . واما تو می گی یادمان باشد اگر


خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم


******************


ما از آن سوخته دلانيم كه زكس


كينه نداريم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط ميثم  | 

تقديم به......





نمی دونم از کدومش بگم؟از کدوم یکی از دلتنگیام.......

محبوب من .....تورو خدا جواب بده......جوابم رو بده.......

دارم با تو حرف میزنم....با تو...اره باخودت.....

چی میشد یه کلمه جوابم رو میدادی؟!

تو که میفهمی....تو که حسم می کنی....پس چرا  اینقدر

بی تفاوتی؟!ها؟

نکنه  ازم ناراحتی؟نکنه انتظار داری بیشتر

بکشم......انتظار داری بیشتر سختی بکشم ها؟

شبا موقع خواب ......اولش کلی برات از دنیا می گم...از

خودم و عشقم می گم.....

بعدش برای اینکه یه کم ارووم شم می دونی چی کار 

می کنم؟

روحت رو صدا میزنم......اخه میدونم روحت منو می

شناسه.....

صداش می زنم و ازش می خوام بیاد پیشم....

می دونم دیوونگیه حرفام.....می دونم واسه خیلیا

مسخرس!

اما برای من......همش معناست.....همش لذته....یه لذت

مبهم که درونش یه غمی خفته اس!

شب چشمام رو می بندم.....

میگم حالا تو بیا برام حرف بزن.....

حالا تو بیا برام از دنیا و عشق بگو.....

بیا بگو که عشق رو درک کردی.....حس کردی.....

نمی خوام چشمام رو باز کنم...چون اگه باز کنم اتاقم رو

میبینم.اما اونطوری فقط تو رو می بینم....

پشت پلکام یه دنیای تازه و رویایی ساختم.یه دنیایی که

دیدن تو نیازی به اییییییییییییییینقدر انتظار کشیدن

نداره......

یه دنیایی که کافیه من صدات کنم....اون وقت روحت

میاد طرفم......

شاید جسمت رو نداشته باشم.....اما روحت برای

منه......و من هم همین روح پاکت رو می خوام...

وقتی صدات می کنم تو میای و کنارم می شینی......

بهت می گم برام حرف بزن......

تو برام حرف میزنی.....ارووم و قشنگ......با یه ارامش

خاص برام از زندگی می گی......

من دارم گوش می کنم.

بهت می گم تو اینجا بمون تا من خوابم ببره......بهت می

گم می خوام اخرین کسی باشی که قبل از خوابیدنم

می بینمت....اونطوری با ارامش می خوابم.....

تو قبول می کنی......

پیشم میمونی......

همونطوری که من داره خوابم میبره تو برام می

خونی...حرف میزنی......صدات اونقدر ارووم و دلنشینه

که انگار یه مادر داره واسه بچه اش لالایی می خونه....

تو خواب و بیداریم بهت می گم می دونستی ادما وقتی

میخوابن روحشون از بدنشون جدا میشه.....

بهت می گم حالا تو روح جداشده ی منو با خودت ببر.....

تو دستمو می گیری . منتظری من خوابم ببره......

خوابم....ولی میبینم که داری منو نگاه می کنی......

از ترس اینکه مبادا تمام این زیبایی هارو از دست بدم

چشمام رو باز نمی کنم.....

وقتی کاملا خوابم می بره دیگه چیزی نمی فهمم......

اخرین خاطره ای که تو ذهنم میمونه اینه که روح تو

پیشم بود و دستم توی دستت!

صبح میشه!!!!

چشمام رو که باز می کنم تو رو نمی بینم....از تو خبری

نیست .....چرا؟

تو دیشب پیشم بودی که......

وقتی کاملا هوشیار میشم چشمم میفته به تکه چوبی

که به دیوار اتاقم اوییزونه .روش نوشته:«می خوام که

هر لحظه ی من بگذره در کناره تو....!»

اره....

فقط اونو میبینم.......

می بینی محبوبم؟!

من می خوام.....اما ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:37  توسط ميثم  | 


        

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه درجای قبر من تردیدداشتیدقطعه سنگی رااز کوه بغلتانید هر


جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است.
                           

 دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم


نرسیدم.


چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده

ام.                                                          

                                                           

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی


نداشتم.                                                 


بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.


تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:3  توسط ميثم  | 

من و تو







شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد....... ...


 و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...


حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست....


لبخند شيرينت را ندارم وقتي تنهاي تنهايم


و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است


 ومن مي مانم و ياد تو.........M

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:11  توسط ميثم  | 

خدا به همرات...






عذاب رفتن تو هيچ وقت نشد باورم...                     


به آخرش رسيدم نفسمو مي شمرم...


يادت مياد قديما ديوونه بازيامون؟؟؟                      


کجايي تا ببيني گوشه نشستنامو؟؟؟


اون دلي که واسه تو مي زد به آب و آتيش...         


 بازي شده تو دستات رفتي و شکستي...


بيا ببين چه ساده توي خودم شکستم...             


 رفتي و جا گذاشتي يه عکس کهنه رو دستم...


اين دل ساده رو باش...                                      


ميگه مياي تو بازم...         


طفلي مثل قديما دوستت داره هنوزم...


بر نمي گردي پيشم اومدنت دروغه...


برام خبر آوردن خيلي سرت شلوغه...       


دل کسي رو نشکن...


نذار سياه شه دنيات...                                             


حرفي ديگه ندارم...


گلـــــم خدا به همرات...

               

                                                                            * هديه اي از مريم جون*

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:58  توسط ميثم  | 

نقرين بر عشق









                                                        


درياي چشمانم خشكيده

 

آسمان قلبم ابري و دل گرفته

 

دستهايم سردتر ازيخ

 

گونه هايم چروكيده

 

سهم من از عشق آوارگي كلام شب و روز من نفرين بر عشق

 

ميگويند عشق مقدس است

 

عشق كلامي جاودانه است

 

اما كسي كه اين جمله را گفت قلب شكسته يك عاشق را نديده بود

 

اشكهاي چشمان آن بي گناه را نديده است

 

غصه هاي تلخ ولحظه هاي جدايي را نچشيده است يا خيانت نديده است

 

تو بگو چرا سكوت كرده اي عشق را برايم معنا كن چرا لال شده اي؟

 

فكر نكن كه بدون تو ميميرم توبدون كه بي تو شاد هستم

 

مرا آزاد كن از آن قلب پر از گناهت

 

برو در آغوش كسي بخواب كه نشسته است چشم براهت

 

مرا آزاد كن از آن دل بي وفايت

 

برو و لبهايت را برروي لبهاي ......بگذار

 

مرا رها كن و تنهايم بگذار

 

نفرين بر تو نفرين بر عشق نفرين بر سرنوشت كلام شب و روز من نفرين بر

عشق

عشق بازيچه دست توست عشق تو سر چشمه اي از هوس است

 

مرا آزاد كن كه ديگر عشق را نميخواهم

 

نقرين بر عشق




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط ميثم  | 

تنهايي






از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرفها رو فهمیدم


درد دوری ، حسرت دیدار ، جدایی ، فاصله ، غم وغصه

کاش همه اینها معنی دیگه ای داشتن

ولی دلتنگی وتنهایی منو با همه اینها آشنا کرد

شبها با حسرت دیدار تو خوابیدم

همه رویاهای شبهامو با غم دوری تو به صبح رسوندم

و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم.

از تنهایی با همه دوست شدم

با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم

اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت،

تنها یار تنهاییم ، تنهایی بود


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:8  توسط ميثم  | 

دلواپسم ...


 

               دلواپس لحظه های رفته‌ام.


                         در خلوتی این شب پنجره پر نور نمی‌شود.


    باز هم احساس مبهمی دارم.


           كسی نیست و در حصار تنهایی مانده‌ام.


                      شبیخونی از  یادها مثل خوابی به سراغم می‌آید.


          جا ماند‌ه‌ام.


                 جا........مان.............ده‌........ام


                           هزاران قرن همه رفته‌اند


   در آواری دل خود را دفن می كنم.


                                         باز هم سكوت است وسیاهی.


           نگاهم هنوز آن قاب خالی را می نگرد


                                                    و من ................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:52  توسط ميثم  | 

حرف حاشيه




آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم


 وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه


 گوشه ي دفتر خاطراتت شعر هاي حاشيه اي نوشتم!!!!


 تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم


حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم


بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم


تا ابد با آنچه داری و نداری دوستت دارم


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:5  توسط ميثم  | 

دوستت دارم

   برای چشم خاموشت بمیرم  

کنار چشمه نوشت بمیرم 

نمی خواهم در آغوشت بگیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم

*******

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

حتي اگر مرا از ياد ببري


و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا که دوستت دارم


چرا که مهرباني را در تو ديدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي


پس هرگز مهربانیهایت را فراموش نمیکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:56  توسط ميثم  | 

عجایب


 

از عجایب ِ این پنج شنبه های بی پناه و پروانه

همین بس


که هنوز پیراهن من

جوری عجیب بوی دریا می دهد

من جوری غریب همین اخیرا احساس می کنم

که  پسین هر پنج شنبه ی انتظار

لهجه ی عقربه های ساعت دیواری

بوی سلام و صلوات می دهد

حالا هر کس نداند فکر می کند :

انگار قرار است تو بیائی

اما من دیگر

گول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد

گواه ادعای من هم

همین قاب عکس طاقچه نشین توست

که شاهد ِ خوش قولی من

بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.

باز هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی

که از تو وفادارتر بود.

نه اینکه طعنه بزنم،

اما خدا به سر شاهد است،

که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،

تنهائی یک لحظه هم دست دلم را رها نکرد،

هر چقدر تو دورتر می شدی ُ

جایِ خالی ِدور  ِ تو نزدیک تر،

چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو می گرفت.

حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جواب

که هر روز به نشانی باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،

و نه شکایتی از آن همه نامه که نوشتمو ننوشتی.

می بینی که منت این هفت آسمان ِ بی ستاره را هم

به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.

حالا اگر فکرمی کنی مقصد تمام جاده های دنیا،

جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،

این تو وُ این هم تمام جاده های بن بست دنیا،

من هم قول می دهم که از فردا،

پشت پای تمام مسافران دنیا گریه کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط ميثم  | 

جدایی










یکی را دوست می داشتم ولی دادگاه زندگی مارا محکوم

به جدایی کرد. می خواستم برای از دست دادنش اشک

بریزم ولی تمام اشک هایم را برای به دست آوردنش

ریخته بودم از خدا می خوام توان این را به من بدهد که

 یک بار فریاد بکشم :

                           دوستت دارم



               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:0  توسط ميثم  | 

تقديم به بهترينم




 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟


تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟


تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟


تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر

کند                                                                

 

تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...


تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟


تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!


تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و


تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکي یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟


خسته ام !


یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به

هوا                                                                 


تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...


تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن

است!


تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران


پنهان کنم؟ تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که                 

                                            معشوقش درکنارش نیست!                                                                                                

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....


و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با


چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟


آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم


 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط ميثم  | 


سعي کن که از پيشم نري مي خوام تو رو داشته باشم


 سعي کن منو يادت نره مي خوام دوسِت داشته باشم


 سعي کن کنارم بموني مي خوام تو لحظه هام باشي


 مي خوام تو هر نفس نفس فقط تو ياد من باشي


سعي کن به من دروغ نگي دوست ندارم تو بد بشي


دلم نمي خوادتو دلم مردک دوره گرد بشي 


سعي کن منو جا نذاري تو کوچه هاي تنهايي


هيچ کسي رو بر نداري جاي دل من ببري




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط ميثم  | 

تبسمي تلخ






                                       




                                        



ديشب

با چشماي باروني و غمگين به خواب فرو رفتم...

ديدم تو اومدي به ديدن من...

توي دستت يه حلقه بود.

گفتي:

بيا و اين حلقه رو بگير بين من وتو همه چي تموم شده...

ديگه چيزي نگفتي...

ولي با زبان اشاره و نگاه که بينمون حکمفرما بود

بهم فهموندي

ديگه نمي خواي

حتي يادگاري از من داشته باشي...

دلم بد جوري گرفت...

ولي هيچي پيشت نگفتم...

شايد هم غرورم را نگه داشتم تا بيشتر از اين خورد نشه...

تمام بدنم مي لرزيد...

لم مي خواست يه حرفي بزنم ولي نتونستم...

توي همين حال و هوا بودم که از خواب پريدم...

ديدم ديدن تو يه رويا بوده...

تبسمي تلخ کردم...

توبه خوابم اومدي 

که بهم بگي منم بايد بي خيال بشم...

ديگه دلواپس تو نباشم...

يکي بهتر از من هست که نگرانت باشه...

بيشتر از من هم دوستت داشته باشه...

باشه عزيز هر چي تو بگي...

ميدونم منم بايد برم به سوي سرنوشتم...

ولي من تا آخر عمرم

يه اسيرم...

اسيرم 

                   در حال و هواي عشق تو... ---

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:25  توسط ميثم  | 

انتظار اشکام

مي خوام

الان حرف بزنم

گوش ميدي

مي شنوي يا خودت را به نشنيدن مي زني

ها؟

چرا

پس به من گوش نمي دي

دارم باهات حرف ميزنم

گوش بده

از اون روز اول دلمو باختم

کس نفهميد

جز خدا کم کم دل باختگيم بيشتر و بيشتر شد

انگار زياد نميشد

وسعت ميگرفت کم کم حسم

را همه ي عالم فهميدند

همه وقتي اين حسم را ميديدند

خودشون را کنار مي کشيد

از آدما بگير

تا

دروغ

و

خيانت

و

درويي

خيلي

وقت گذشت

خسته شده بودم

از گريه هام

از اشکام از انتظار

و...

و...

و...

مي خواستم برم

پيش بزرگترين عاشق

مي خواستم برم پيش اوني که منو عاشق کرده بود

ولي به حرفم گوش نکرد

چون حکمتش بود

اون هنوز مي خواست

منو امتحان کنه

دلش مي خواست

همش براش نمره ي رد بگيرم

اخه نميدونست

من ازش خجا لت ميکشيدم

نشد

بعد از اين همه خواهش از اون بالايي نشد

انگار حکمتش خيلي بزرگ بود

نذاشت بر

م پيش خودش

    آخه لايقش نبودم

                    و

                                      تو...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط ميثم  | 

دلم هوای با توبودن کرده



            




                                                          


                                

امروز دلم هوای با توبودن کرده است  چشمان شوق نگاه تورا

 دارد.                                           


کاش می توانستم لحظه ای ببینمت و دوباره در دریای


 چشمانت غرق میشدم                           


افسوس! که نمی توانم آنچه که در دل دارم بیان کنم زبانم


 قاصر است و دستم                            


ناتوان از رسم کردن احساسم.


بهتـــــرینم:


آخر چگونه ثابت کنم دوستت دارم ؟ چه کنم ؟ تو بگو؟


چگونه میتوانم از ورای این دنیای مجازی احساسم را به تو


نشان دهم؟                                      


کاش فرصتی به من میداددی ؟


کاش چشمانم را میدیدی که عشقم را فریاد میزنند.


تنهایی عذابم میدهد ؟ خسته ام از تکرار زندگی.


تـــورا میخواهم که تکیه گاهم باشی.


از پا افتاده ام توان ایستادن ندارم.


گناه من چیست ؟ که تورا دوست دارم . میخواهم با توباشم


ودر توذوب شوم.                                   



بغض گلویم را میفشارد گوشه خلوتی می جویم تا رهایش


کنم غرورم نمی گذارد                              


اینجا گریه را سر دهم.


تنها تـــو میتوانی اشکهایم را ببینی اشکهایی که از اعماق


قلب دردمندم سرچشمه                           


می گیرد.


نازنینـــم:


باورم کن و بگذار با تــو دوباره جان بگیرم می خواهم زندگیم


را با تـــو                            


رونق بخشم  خنده را به لبانم بازگردان  چه سخت غریبه اند


این دو باهم.                                  


تـــومی توانی آشتییشان دهی ؟؟؟


دست مهرم را رد نکن دستی که تــــورا میجوید و اگر یکی


شوند دنیای تازه ای                                


میسازند از جنس عشق. می شود دوباره فرهاد و شیرینی


ساخت اگر چشمانت                             


یاری ام کنند.


کاش کلمات جان داشتند و می توانستند احساس مرا فریاد بزنند تا باورم کنی


میدانم که شاید خیلی دور باشد ولی امیدوارم برسد به امید


آن روز......                                    




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 18:46  توسط ميثم  | 

باور

از عجایب ِ این پنج شنبه های بی پناه و پروانه

همین بس

که هنوز پیراهن من

جوری عجیب بوی دریا می دهد

من جوری غریب همین اخیرا احساس می کنم

که  پسین هر پنج شنبه ی انتظار

لهجه ی عقربه های ساعت دیواری

بوی سلام و صلوات می دهد

حالا هر کس نداند فکر می کند :

انگار قرار است تو بیائی

اما من دیگر

گول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد

گواه ادعای من هم

همین قاب عکس طاقچه نشین توست

که شاهد ِ خوش قولی من

بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.

باز هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی

که از تو وفادارتر بود.

نه اینکه طعنه بزنم،

اما خدا به سر شاهد است،

که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،

تنهائی یک لحظه هم دست دلم را رها نکرد،

هر چقدر تو دورتر می شدی ُ

جایِ خالی ِدور  ِ تو نزدیک تر،

چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو می گرفت.

حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جواب

که هر روز به نشانی باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،

و نه شکایتی از آن همه نامه که نوشتمو ننوشتی.

می بینی که منت این هفت آسمان ِ بی ستاره را هم

به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.

حالا اگر فکرمی کنی مقصد تمام جاده های دنیا،

جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،

این تو وُ این هم تمام جاده های بن بست دنیا،

من هم قول می دهم که از فردا،

پشت پای تمام مسافران دنیا گریه کنم.




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:17  توسط ميثم  | 

صدا

***(. . . عزیزم)***


صدا كن مرا كه صدایت زیباترین نوای

               

                 عالم است


صدا كن مرا كه                   


صدایت قلب شكسته ام را تسكین


مي دهد                      


تا بدانم كه هنوز از یاد نبرده ای     


 نشسته ام تا شاید صدایم   كنی                                                 

صدایم كنی ومحبت بی دریغت را    


نثارم كنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:43  توسط ميثم  |