نمی
دونم از کدومش بگم؟از کدوم یکی از دلتنگیام .......
محبوب من .....تورو خدا
جواب بده......جوابم رو بده .......
دارم با تو حرف
میزنم....با تو...اره باخودت .....
چی میشد یه کلمه جوابم
رو میدادی؟ !
تو که میفهمی....تو که
حسم می کنی....پس چرا اینقدر
بی تفاوتی؟!ها؟
نکنه ازم
ناراحتی؟نکنه انتظار داری بیشتر
بکشم......انتظار داری بیشتر سختی بکشم ها؟
شبا موقع خواب
......اولش کلی برات از دنیا می گم...از
خودم و عشقم می گم .....
بعدش برای اینکه یه کم
ارووم شم می دونی چی کار
می کنم؟
روحت رو صدا
میزنم......اخه میدونم روحت منو می
شناسه .....
صداش
می زنم و ازش می خوام بیاد پیشم ....
می دونم دیوونگیه
حرفام.....می دونم واسه خیلیا
مسخرس !
اما برای من......همش
معناست.....همش لذته....یه لذت
مبهم که درونش یه غمی خفته اس !
شب
چشمام رو می بندم .....
میگم حالا تو بیا برام
حرف بزن .....
حالا تو بیا برام از
دنیا و عشق بگو .....
بیا بگو که عشق رو درک
کردی.....حس کردی .....
نمی خوام چشمام رو باز
کنم...چون اگه باز کنم اتاقم رو
میبینم.اما اونطوری فقط تو رو می بینم ....
پشت پلکام یه دنیای تازه
و رویایی ساختم.یه دنیایی که
دیدن تو نیازی به اییییییییییییییینقدر انتظار کشیدن
نداره ......
یه دنیایی که کافیه من
صدات کنم....اون وقت روحت
میاد طرفم ......
شاید جسمت رو نداشته
باشم.....اما روحت برای
منه......و من هم همین روح پاکت رو می خوام ...
وقتی
صدات می کنم تو میای و کنارم می شینی ......
بهت می گم برام حرف بزن ......
تو برام حرف
میزنی.....ارووم و قشنگ......با یه ارامش
خاص برام از زندگی می گی ......
من
دارم گوش می کنم .
بهت می گم تو اینجا بمون تا من
خوابم ببره......بهت می
گم می خوام اخرین کسی باشی که قبل از خوابیدنم
می بینمت....اونطوری با
ارامش می خوابم .....
تو
قبول می کنی ......
پیشم میمونی ......
همونطوری که من داره خوابم میبره تو برام
می
خونی...حرف میزنی......صدات اونقدر
ارووم و دلنشینه
که انگار یه مادر داره واسه بچه اش لالایی می خونه ....
تو خواب و بیداریم بهت
می گم می دونستی ادما وقتی
میخوابن روحشون از بدنشون جدا میشه .....
بهت
می گم حالا تو روح جداشده ی منو با خودت ببر .....
تو دستمو می گیری .
منتظری من خوابم ببره ......
خوابم....ولی میبینم که
داری منو نگاه می کنی ......
از ترس اینکه مبادا تمام
این زیبایی هارو از دست بدم
چشمام رو باز نمی کنم .....
وقتی
کاملا خوابم می بره دیگه چیزی نمی فهمم ......
اخرین خاطره ای که تو
ذهنم میمونه اینه که روح تو
پیشم بود و دستم توی دستت !
صبح
میشه !!!!
چشمام رو که باز می کنم
تو رو نمی بینم....از تو خبری
نیست .....چرا؟
تو
دیشب پیشم بودی که ......
وقتی کاملا هوشیار میشم چشمم میفته
به تکه چوبی
که به دیوار اتاقم اوییزونه .روش نوشته:«می خوام که
هر لحظه ی من بگذره در کناره تو ....!»
اره ....
فقط اونو میبینم .......
می بینی محبوبم؟ !
من می خوام.....اما ......